hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« : نوامبر 18, 2008, 01:09:28 am » |
|
با سلام در این تاپیک قصد دارم به فضل خدا خلاصه مباحث کتاب آموزش فلسفه تالیف استاد مصباح یزدی رو قرار بدم که یک کتاب دو جلدی است.
درس اول - نگاهى به: سير تفكر فلسفی از آغاز تا عصر اسلامى
خلاصه
1- قديمترين افكار فلسفى را بايد از ميان عقايد مذهبى به دست آورد .
2- تاريخ نويسان فلسفه آغاز پيدايش آن را از شش قرن قبل از ميلاد دانستهاند .
3- سوفيستها يك دسته از انديشمندان يونانى بودند كه حقايق را تابع انديشه انسانى مىپنداشتند و در واقع ايشان نخستين بنيانگذاران شك گرايى بودند .
4- واژه سفسطه به معناى مغالطه از سوفسطى سوفسيت گرفته شده .
5- واژه فلسفه از اصل يونانى فيلسوف گرفته شده كه سقراط در برابر سوفيستها آنرا براى خود برگزيد .
6- فلسفه يونان با تلاش افلاطون و ارسطو به اوج شكوفايى خود رسيد ولى پس از چندى از رونق افتاد و فلاسفه و دانشمندان در اسكندريه گرد آمدند .
7- با ظهور اسلام مشعل علم و حكمت در خاور ميانه روشن گرديد و مسلمانان به فراگيرى علوم و فنون جهانيان همت گماشتند .
8- خلفاء براى رونق بخشيدن به دستگاه خلافت از دانشمندان بيگانه استقبال كردند .
9- علماء كلام با انتقادات و خردهگيريهاى خودشان از فلسفههاى وارداتى زمينه رشد فلسفه اسلامى را فراهم ساختند .
10- نخستين نظام فلسفى در عصر اسلامى به وسيله فارابى پىريزى و به وسيله ابن سينا بارور شد .
11- اين نظام فلسفى كه بيشتر ارسطويى بود از طرفى به وسيله غزالى و ديگر منتقدان و از طرفى به وسيله سهروردى بنيانگذار مكتب اشراقى مورد نقادى قرار گرفت .
12- مهمترين نظام فلسفى در عصر اسلامى به دست صدر المتالهين شيرازى به وجود آمد كه جامع عناصرى از فلسفه مشائين و فلسفه اشراقيين و آراء عرفاء و متالهين بود و به نام حكمت متعاليه ناميده شد
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #1 : نوامبر 18, 2008, 01:10:58 am » |
|
درس دوم - نگاهى به: سير تفكر فلسفى از قرون وسطى تا قرن هيجدهم ميلادى
خلاصه
1- در قرون وسطى مجموعه علومى كه در مدارس وابسته به كليسا تدريس مىشد و شامل دستور زبان و ادبيات نيز بود به نام فلسفه اسكولاستيك ناميده مىشد .
2- طرح مباحث عقلى در اين مدارس بيشتر براى توجيه عقايدى بود كه كليسا به نام عقايد مسيحيت مىشناخت هر چند خالى از انحراف و تحريف نبود و به عقيده ما بعضى از آنها درست بر خلاف حقايقى بود كه حضرت مسيح ع بيان فرموده بود .
3- انتخاب مباحث فلسفى بستگى به نظر ارباب كليسا داشت از اين روى غالبا نظريات افلاطون و نوافلاطونيان مورد تدريس و تاييد قرار مىگرفت و تنها در اواخر اين دوره بود كه نظريات ارسطو هم كمابيش ارزش و اعتبارى يافت و تدريس آنها مجاز شمرده شد .
4- از قرن چهاردهم ميلادى عصر ديگرى در اروپا آغاز مىشود كه همراه با تحول فرهنگى و دگرگونى بنيادى در باورها و ارزشها است و به همين جهت بنام رنسانس يا تولد جديد نوزايش نامگذارى شده است .
5- از دستاوردهاى نامطلوب اين عصر مىتوان سستشدن پايههاى ايمان به غيب و نيز انزجار از مباحث عقلى و متافيزيكى و به ديگر سخن انحطاط دين و فلسفه را به حساب آورد .
6- فرو ريختن پايههاى فكرى و عقيدتى موجب پيدايش يك بحران دينى فلسفى و روحيه شك گرايى خطرناك شد .
7- براى مبارزه با اين خطر كليسائيان كوشيدند براى مصونيت دين آن را از وابستگى به عقل و علم برهانند و بر راه دل تاكيد نمايند ولى فلاسفه كوشيدند تا پايگاه محكمى براى تعقل و فلسفه بجويند .
8- در قرن هفدهم ميلادى دكارت به بازسازى فلسفه همت گماشت و وجود شك را نخستين واقعيتيقينى قلمداد كرد كه مستلزم وجود شك كننده نيز مىباشد و آن را نقطه اتكائى براى اثبات ساير واقعيات قرار داد .
9- در اواخر همين قرن مكتب تجربه گرايى در انگلستان رواج يافت و طى يك قرن مراحل تكامل خود را پيمود و در اواخر قرن هيجدهم به سرنوشت نهائيش يعنى شك گرايى منتهى شد .
10- در نيمه دوم قرن هيجدهم مكتب فلسفى جديدى در آلمان به وسيله كانت بنياد گرديد كه علوم رياضى و طبيعى را قطعى و علمى معرفى مىكرد ولى مسائل متافيزيك و غير تجربى را قابل حل علمى نمىدانست
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #2 : نوامبر 18, 2008, 01:12:16 am » |
|
درس سوم - نگاهى به: سير تفكر فلسفى در دو قرن اخير
خلاصه
1- بعد از كانت چند تن از فلاسفه آلمانى با الهام گرفتن از اصالت عقل عملى در فلسفه وى و با بهرهگيرى از مايههاى عرفانى براى جبران نقاط ضعف آن مكتب فلسفى ويژهاى را ارائه كردند كه به نام رومانتيك ناميده شد .
2- هگل با استفاده از پيشكسوتان مانند فيخته و معاصرينش مانند شلينگ و با بررسى نقادانه از سخنان ايشان فلسفه جامع و نسبتا منسجمى را به وجود آورد كه به نام ايدآليسم عينى ناميد شد .
3- به نظر وى پديدههاى جهان انديشههاى روح مطلقاند كه بر اساس قوانين منطق ديالكتيك به وجود مىآيند و تكامل مىيابند و اصول ديالكتيك در عين حال كه اصولى منطقى و ذهنى هستند بر عالم عينى و خارجى نيز حكمفرما مىباشند زيرا طبق اين نگرش ايدآليستى دوگانگى ذهن و عين برداشته مىشود و همه پديدههاى عينى پديدههاى ذهنى روح مطلق نيز به شمار مىروند .
4- اگوست كنت براى انديشه انسان سه مرحله قائل بود مرحله الهى و دينى مرحله فلسفى و متافيزيكى و مرحله علمى و تحققى كه مرحله نهائى فكر بشر است و به چگونگى پيدايش نه چرايى پديدهها و روابط آنها با يكديگر مىانديشد روابطى كه قابل درك حسى و اثبات تجربى است و اين نهايت چيزى است كه انسان توان شناخت واقعى آن را دارد و هر آن چيزى كه قابل درك بى واسطه حسى نباشد علمى نخواهد بود بلكه يا از اساطير مذهبى است و يا از انديشههاى فلسفى متافيزيكى .
5- فلسفه هگل به واسطه ضعف منطق و سستى پايههاى عقلىاش مورد انتقادهاى گوناگونى قرار گرفت و از جمله دو خط كمابيش مخالف با آن به صورت اگزيستانسياليسم و ماترياليسم ديالكتيك در برابر آن پديد آمد .
6- محور اصلى اگزيستانسياليسم اختيار انسان در ساختن خويش و رقم زدن سرنوشتخويش است اين گرايش با انگيزه الهى و به وسيله يك كشيش دانماركى به نام كىيركگارد و با تاكيد بر مسئوليت انسان در برابر خداى متعال بنياد گرديد ولى رفته رفته به صورت يك گرايش اومانيستى و بىتفاوت نسبت به دين در آمد و امروز معروفترين شاخههاى آن همان شاخه الحادى سارتر است .
7- ماترياليسم ديالكتيك به وسيله ماركس و انگلس به وجود آمد و جوهر آن را انكار ماوراء طبيعت و نيز حركت تكاملى جهان ماده بر اساس قوانين ديالكتيك و مخصوصا قانون تضاد و تناقض تشكيل مىدهد.
8- پراگماتيسم تنها مكتب فلسفى است كه به وسيله انديشمندان آمريكائى پىريزى گرديده و اساس آن را اهتمام به كار و ابتكار در برابر انديشه و تعقل تشكيل مىدهد و حتى حقيقت را مساوى با فكرى مىداند كه در مقام عمل به كار آيد.
9- معروفترين چهره اين مكتب ويليام جيمز روانشناس معروف است كه بر تجربههاى درونى و دينى تكيه مىكرد و نماز و نيايش را بهترين ضامن سلامت روان و داروى شفابخش امراض روانى مىدانست و تاثير آن را هم در زندگى خويش تجربه كرده بود و هم در بيماران روانى وى همچنان بر اراده آزاد انسان تاكيد مىكرد چيزى كه مورد انكار روانشناسان حسگرا و پوزيتويست بوده و هست .
10- در طول تاريخ فلسفه غرب جرقههاى روشنگرى در عقلها و دلها درخشيده ولى در اثر پراكندگى نتوانسته استخط مستقيم پايدارى را در تفكر فلسفى آن سامان رسم نمايد بر خلاف فلسفه اسلامى كه هيچگاه از مسير اصلى منحرف نشده و اختلاف گرايشهاى فرعى بر غنى و نضج آن افزوده است
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #3 : نوامبر 18, 2008, 01:16:45 am » |
|
درس چهارم - معانى اصطلاحى علم و فلسفه
خلاصه
1- چون در چند قرن اخير در اروپا واژههاى علم و فلسفه در مقابل يكديگر قرار گرفته لازم است توضيحى پيرامون اصطلاحات علم و فلسفه داده شود .
2- اساسا اشتراك لفظى و وجود معانى مختلف براى يك لفظ موجب مشكلات و مغالطاتى در مباحث علمى و بخصوص مباحث فلسفى مىشود و از اين روى ضرورت دارد قبل از ورود در هر مبحث معناى منظور از اصطلاحات مورد استعمال در آن مبحث توضيح داده شود .
3- واژه علم داراى معانى اصطلاحى گوناگونى است كه مهمترين آنها از اين قرار است: الف- اعتقاد يقينى . ب- مجموعه قضاياى متناسب اعم از جزئى و كلى . ج- مجموعه قضاياى كلى اعم از حقيقى و اعتبارى . د- مجموعه قضاياى كلى حقيقى . ه- مجموعه قضاياى تجربى .
4- واژه فلسفه نيز اصطلاحاتى دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است: الف- همه علوم حقيقى . ب- علوم حقيقى به اضافه بعضى از علوم قراردادى مانند ادبيات و معانى و بيان . ج- علوم غير تجربى مانند منطق الهيات زيبايى شناسى و غيرها . د- خصوص ما بعد الطبيعه و الهيات .
5- تعبير فلسفه علمى نيز در موارد مختلفى به كار مىرود: الف طرح بررسى علوم تحققى فلسفه پوزيتويسم . ب- فلسفه ماركسيسم ماترياليسم ديالكتيك . ج- متدلوژى يا روش شناسى علوم
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #4 : نوامبر 18, 2008, 01:22:55 am » |
|
درس پنجم - فلسفه و علوم
خلاصه
1- فلسفه به صورت مضاف گاهى در مورد معلومات غير تجربى به كار مىرود و اضافه آن صرفا براى نشان دادن نوع مسائل مورد بحث است مانند فلسفه خدا شناسى چنانكه اضافه علم در مورد معلومات تجربى همين نقش را ايفاء مىكند مانند علم زيستشناسى .
2- كلمه فلسفه گاهى به علم خاصى اضافه مىشود و منظور از آن تبيين اصول و مبانى آن علم است كه بعضا تاريخچه و هدف و روش تحقيق و سير تحول و مطالبى مانند آنها را نيز در بر مىگيرد .
3- متافيزيك نام مجموعهاى از مسائل عقلى است كه با روش تجربى قابل اثبات نيست .
4- نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك به حسب معانى مختلف آنها تفاوت دارد و طبق بعضى از اصطلاحات علم اعم از فلسفه و فلسفه اعم از متافيزيك است .
5- هدف از دستهبندى و طبقهبندى دانشها اين است كه هر كسى بتواند مجموعه مسائل مورد نظر خود را جداگانه بياموزد و آموزش علوم به صورت آسانتر و سودمندترى انجام گيرد .
6- مرزبندى علوم بر اساس معيارهاى مختلفى از جمله روش هدف و موضوع انجام مىگيرد و تقسيمات معروف معمولا بر اساس اختلاف موضوعات انجام گرفته است .
7- نسبت بين موضوع علم و موضوعات مسائل گاهى نسبت بين كل و جزء است و گاهى نسبت بين كلى و جزئى .
8- انشعاب علوم گاهى با ريز كردن موضوع و گاهى با محدود كردن دايره آن و گاهى بر اساس اختلاف روشها و زمانى بر طبق تفاوت اهداف حاصل مىشود
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #5 : نوامبر 20, 2008, 01:47:13 am » |
|
درس ششم - فلسفه چيست؟
خلاصه
1- مسائل يك علم عبارت است از قضايايى كه موضوعات آنها تحت عنوان جامعى كل يا كلى مندرج مىشوند و موضوع علم عبارت است از همان عنوان جامع .
2- ممكن استيك عنوان موضوع علم عامى قرار گيرد و با اضافه كردن قيودى به آن موضوعات علوم خاصى در قلمرو آن علم عام پديد آيد و از جمله اين قيود قيد اطلاق است مثلا مطلق جسم موضوع علم عام طبيعى و جسم مطلق موضوع سماع طبيعى و جسمهاى مقيد موضوعات ساير علوم خاص طبيعى را تشكيل مىدهند .
3- پيش از ورود در مباحث هر علمى لازم است موضوع آن علم شناخته شود و وجود آن اثبات گردد اگر بديهى نباشد و همچنين لازم است اصولى كه اثبات مسائل آن علم متوقف بر آنها استشناخته شوند و اين همه را مبادى تصورى و تصديقى علم مىنامند .
4- كلىترين مبادى علوم در فلسفه اولى مورد بحث قرار مىگيرند .
5- موضوع فلسفه به عنوان علم عامى كه شامل همه علوم حقيقى مىشود مطلق موجود است ولى موضوع فلسفه به معناى اخص متافيزيك موجود مطلق است و مسائل آن قضايايى هستند كه اختصاص به نوع خاصى از موجودات ندارند .
6- فلسفه به معناى اخص عبارت است از علمى كه از احوال كلى وجود و به عبارت ديگر از احوال موجود بما هو موجود بحث مىكند .
7- مفاهيم فلسفه از قبيل معقولات ثانيه فلسفى هستند كه از راه حس و تجربه حسى به دست نمىآيند و از اين روى مسائل آن با روش تجربى قابل اثبات نيستند و نمىتوان قوانين فلسفى را از تعميم قوانين علوم تجربى به دست آورد .
8- در فلسفه معيار بازشناسى حقايق از وهميات و اعتباريات به دست مىآيد.
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #6 : نوامبر 20, 2008, 01:50:18 am » |
|
درس هفتم - موقعيت فلسفه
خلاصه
1- براى هر انسان آگاهى يك سلسله مسائل اصولى و بنيادى مطرح است كه علوم طبيعى و رياضى پاسخگوى آنها نيستند و تنها علوم فلسفى عهدهدار حل و تبيين آنها مىباشند .
2- علوم فلسفى به نوبه خود متكى بر شناختشناسى و هستى شناسى بوده حل نهائى و ريشهاى مسائل خود را مديون فلسفه و متافيزيك هستند .
3- موضوع فلسفه اولى هم از نظر مفهوم و هم از نظر تحقق خارجى بديهى و بىنياز از تعريف و اثبات است .
4- مبادى تصديقى فلسفه را فقط بديهيات اوليه تشكيل مىدهند كه آنها هم نيازى به اثبات ندارند .
5- بنابر اين فلسفه نخستين يا متافيزيك تنها علمى است كه مبادى خود را مديون هيچ علم ديگرى نيست بلكه ساير علوماند كه براى اثبات مبادى تصديقى نيازمند به آن مىباشند و از اين روى بجا است كه آنرا مادر علوم بناميم .
6- هدف نزديك هر علمى ارضاء خواستحقيقتجويى انسان در محدوده مسائل همان علوم است ولى هر علمى مىتواند به نحوى در شؤون مادى و معنوى انسان مؤثر باشد و هدفهاى با واسطه ديگرى را نيز داشته باشد .
7- علوم طبيعى نقش مهمى را در بهزيستى مادى انسان ايفاء مىكنند و علوم رياضى وسيلهاى براى پيشرفت و تكامل آنها به شمار مىروند و با كمك علوم الهى مىتوانند در بعد معنوى انسان نيز مؤثر باشند .
8- رابطه علوم فلسفى با بعد معنوى انسان نزديكتر است ولى همه آنها نيازمند به فلسفه اولى هستند از اين روى ما بعد الطبيعه را مىتوان كليد تكاملات معنوى و سعادت جاودانى بشر به حساب آورد
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #7 : نوامبر 20, 2008, 01:51:26 am » |
|
درس هشتم - روش تحقيق در فلسفه
خلاصه
1- بعضى از كسانى كه تحت تاثير انديشههاى پوزيتويستى واقع شدهاند چنين پنداشتهاند كه تنها روش علمى و يقينآور روش تجربى است و چون اين روش در فلسفه كارآيى ندارد از اين روى مسائل فلسفى قابل حل علمى و يقينى نخواهد بود .
2- بعضى از نوانديشان مسلمان نيز به پيروى از آنان بر اهميت روش تجربى تاكيد كرده و آن را به قرآن و اسلام نسبت دادهاند و حتى راه اثبات مسائل دينى اعم از اعتقادى و عملى را روش تجربى قلمداد كردهاند .
3- تلاش براى كشف مجهول به سه صورت انجام مىگيرد سير از جزئى به جزئى تمثيل و سير از جزئى به كلى استقراء و سير از كلى به جزئى قياس ولى راه اول و دوم نيز متضمن قياس است و در واقع بدون سير از كلى به جزئى هيچ استنتاجى انجام نمىگيرد .
4- در صورتى كه مواد مقدمات قياس يقينى باشد و به شكل صحيحى هم تنظيم شود مفيد يقين خواهد بود و بنام برهان ناميده مىشود .
5- مقدمات برهان يا بايد از بديهيات باشد و يا به وسيله برهان ديگرى از بديهيات استنتاج شود .
6- منطقيين بديهيات را به دو دسته تقسيم كردهاند بديهيات اوليه و ثانويه و دسته دوم را شامل تجربيات هم دانستهاند .
7- قضاياى تجربى متضمن قياسى هستند و مىتوانند مقدمهاى براى قياس ديگر واقع شوند بنابر اين نه تجربه مستغنى از قياس است و نه روشى در برابر روش قياسى .
8- روش قياسى را مىتوان به دو قسم تعقلى و تجربى تقسيم كرد كه تكيهگاه قسم اول بديهيات اوليه است و تكيهگاه قسم دوم تجربيات كه يكى از اقسام بديهيات ثانويه به شمار مىآيد .
9- ارزش مقدمات تجربى هيچگاه به پايه بديهيات اوليه نمىرسد بنابر اين نه تنها رجحانى بر روش تعقلى ندارد بلكه در سطحى نازلتر از آن قرار خواهد گرفت .
10- روش تعقلى با وجود مزيتى كه بر روش تجربى دارد در علوم طبيعى كارآيى ندارد چنانكه روش تجربى در فلسفه كاربردى نخواهد داشت
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #8 : نوامبر 20, 2008, 01:52:28 am » |
|
درس نهم - رابطه ميان فلسفه و علوم
خلاصه
1- اصول موضوعه هر علمى معمولا در علم ديگرى اثبات مىشود و اين وسيلهاى است كه علوم با يكديگر پيوند يابند .
2- اين ارتباط هم ميان علوم طبيعى با يكديگر و هم ميان علوم فلسفى با يكديگر و هم ميان علوم طبيعى با علوم فلسفى بر قرار است .
3- فلسفه به دو طريق به علوم كمك مىكند يكى از راه اثبات موضوعات غير بديهى و ديگرى از راه اثبات كلىترين اصول و مبانى .
4- علوم نيز از دو طريق به فلسفه كمك مىكنند يكى از راه اثبات مقدمه براى بعضى از براهين فلسفى و ديگرى از راه ارائه مسائل جديدى براى تحليلات عقلانى .
5- عرفان عبارت است از شناختى كه از راه متمركز كردن توجه به باطن نفس حاصل مىشود .
6- فلسفه از راه اثبات شناختهاى لازم قبل از سير و سلوك عرفانى و همچنين از راه ارائه موازينى براى تشخيص مكاشفات صحيح و نيز از راه تعيين مفاهيم و اصطلاحات دقيق براى تفسير آنها به عرفان كمك مىكند .
7- عرفان از راه طرح مسائل جديد و نيز از راه تاييد نتايج به دست آمده از انديشههاى عقلانى به فلسفه كمك مىكند
|
|
|
|
|
hamed.drd
گروه پشتیبانی
   
آفلاین
تعداد ارسال: 1622
- تشکرات اهدایی این کاربر: 142 - تشکرات دریافتی این کاربر: 74
|
 |
« پاسخ #9 : نوامبر 20, 2008, 01:53:25 am » |
|
درس دهم - ضرورت فلسفه
خلاصه
1- انسان عصر فضا على رغم پيشرفتشگرف در زمينههاى تجربى و صنعتى در حل مسائل بنيادى جهان بينى كه شالوده زندگى انسانى را تشكيل مىدهند ناتوان است و بعضى مانند چهارپايان سر در آخور تنها به ارضاء غرايز حيوانى پرداختهاند و اصلا توجهى به اين مسائل ندارند و بعضى ديگر در حل آنها واماندهاند و پوچگرا شدهاند .
2- مكتبهاى متناقض سياسى اجتماعى و نظامهاى اقتصادى سرمايهدارى و سوسياليسم نيز نمونههايى از سرگردانى انسان در حل مسائل اجتماعى است كه به نوبه خود از فقدان بينش صحيح در مسائل فلسفى نشات مىگيرد .
3- انسان واقعى كسى است كه نخست عقل خود را در راه شناخت هستى و حل مسائل بنيادى جهان بينى بكار گيرد و بفهمد كيست و از كجا و در كجا و به سوى كجا است و آنگاه بر اساس شناخت اين هستها به شناختن راه صحيح براى رسيدن به هدف نهائى يعنى شناختن بايدها بپردازد و سپس با جديت آن راه را بپيمايد .
4- همه اين مطالب ضرورت تلاش عقلانى براى حل مسائل بنيادى جهان بينى اصول دين را ثابت مىكند و در يك جمله سعادت فردى و اجتماعى و رسيدن به كمال انسانى مرهون دستاوردهاى فلسفه است .
5- مسائل جهان بينى از سنخ مسائل فلسفى است بنا بر اين جهان بينى علمى سرابى بيش نيست و جهان بينىهاى دينى و عرفانى هم نيازمند به فلسفه هستند .
6- اميد موفقيت در حل مسائل فلسفى به هيچ وجه كمتر از اميد به كشف اسرار طبيعت نيست علاوه بر اينكه چون نتيجه آن ارزش نامحدود دارد هر قدر احتمال رسيدن به آن ضعيف باشد باز هم ارزشمندتر از احتمال موفقيت در هر كارى است كه نتيجه محدودى داشته باشد .
7- مخالفت بعضى از دانشمندان آگاه و بى غرض مسلمان با فلسفه در حقيقت به معناى مخالفت با مجموعه آراء فلسفى رايجى بوده كه بعضى از آنها با مبانى اسلامى موافق نبوده است .
8- طرح بعضى از مسائل فلسفى در كتاب و سنت ماهيت فلسفى آنها را تغيير نمىدهد و ما را بىنياز از تلاشهاى فلسفى براى دفع همه شبهات الحادى نمىسازد .
9- اختلاف در مسائل فلسفى مانند هر علم ديگر امرى اجتناب ناپذير است و نمىتوان آنرا دليلى بر بطلان روش فلسفى و تعقلى قلمداد كرد بلكه بايد با توجه به آن بر تلاش و كوشش براى دستيابى به نتايج مطمئنتر افزود .
10- ضرورت فلسفه به معناى تامين همه شرايط لازم براى سعادت فردى و اجتماعى نيست بلكه به معناى تحصيل شرط لازم و اساسى آن است
|
|
|
|
|
|