باسلام
باید به شما بگویم که ، یا مطالب من را نمیخوانی ، یا قبل از آنکه بخوانی جواب میدهی 0
من گفتم آیه 83 نساء در باره جنگ است 0
شما میگویی من گفتم سوره نساء در باره حکومت داری است ، من کی گفتم سوره در باره حکومت داری است ، یا اینکه فرق بین سوره و آیه را نمیدانی 0
بعد به من میگویی دلیل بیاور که در باره جنگ است ، اولاً که در آیه حرف از امنیت وخوف است ، امنیت وخوف در موقع جنگ پیش میآید 0
ثانیاً ، در اکثر تفاسیر به این مطلب اشاره شده 0
1- تفسیر مجمع البیان
2- تفسیر بلاغی
3- تفسیر کشف الحقایق
4- تفسیر المیزان
5- تفسیر عاملی
6- تفسیر ابوالفتح رازی
7- تفسیر نمونه
همه این تفاسیر که ذکر شد در باره این آیه میگویند این آیه در مورد سپاه اسلام است که دشمنان در آن شایعه افکنی میکردند 0
سلام
باید المیزان را از لیست بالا حذف کنید بنده نظرات شما را کاملاً می خوانم و این برداشت شما از این تفاسیر است و بنده موافق نیستم.
این تخصیص شما را قبول ندارم که اطاعت از اولی الامر فقط مربوط به جنگ است همانطور که در آیه نیامده است شان نزول نمی تواند آیه را تخصیص بزند.
امن و خوف مختص به جنگ نیست.
آیا اگر تفسیری باشد که نظر تفاسیر بالا را نداشته باشد مشکلی وجود دارد؟
گرچه المیزان نظرش کاملاً مخالف شماست.
آیا آیه 59 هم که نام اولی الامر آمده است مربوط به سپاه و جنگ است؟به چه دلیل.
درخواست می کنم یک بار دیگر المیزان را بخوانید چون با نظر شما همخوانی ندارد.و اما كلمه" اولى الامر" در جمله:" وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ"، مراد از آنان همان" اولى الامر" در جمله:" أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ" «1» است كه در ذيل همان آيه گفتيم: مفسرين در تفسير آن اختلاف كردهاند و نيز در آنجا ريشه آن اقوال را گفتيم كه پنج قول است، چيزى كه هست، آنچه را كه ما استفاده كرديم معنايى روشنتر از ساير اقوال است.
اما اينكه بعضى گفتهاند:" اولى الامر" همان فرماندهان سريهها و به اصطلاح امروز هنگ و گردانها است، صحيح نيست: براى اينكه امراى ارتش، به جز امارت و سرپرستى سربازان خود، آنهم در يك واقعهاى خاص يعنى جنگى كه پيش آمده، كارى و پستى و مسئوليتى ندارند، دائره امارت و سرپرستى امراى لشگر از چهار ديوارى لشكر تجاوز نمىكند و اما وقايع و حوادثى كه از سنخ حادثه مورد آيه است يعنى شايعه سازى دشمن و اخلال در امنيت و ايجاد خوف و وحشت عمومى كه به دست مشركين و به وسيله ايادى آنان در بين مؤمنين صورت مىگيرد تا مؤمنين را بيچاره كنند، امراى ارتش در اين نيز مسئوليتى و قدرتى ندارند، تا بتوانند حقيقت مطلب را براى مردمى كه از آنان امثال آن شايعات را استفسار مىكنند، روشن سازند.
و اما اينكه بعضى ديگر ممكن است بگويند: كه منظور از" اولى الامر" علماء امت است، نادرستى آن روشنتر از نظريه قبلى است، براى اينكه هيچ تناسبى با آيه شريفه ندارد:
زيرا علما كه در صدر اسلام عبارت بودند از محدثين و فقها و قاريان و دانشمندانى كه تخصصشان بحث پيرامون اصول دين بود، چه آگاهى از درستى و نادرستى شايعات داشتند؟
آگاهى آنان در همان فقه و حديث و قرائت و اصول دين بود و آيه شريفه سخن از شايعههاى شايعه سازان دارد، مىفرمايد:" وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ ..." و اين شايعهها، ريشههاى سياسى دارد كه هر شايعه مربوط به يك غرض است و اى بسا كه علماى مذكور در قبول آنها و يا رد و مسكوت گذاشتن و بىاعتنايى كردنشان به آن، مفاسد و مضارى اجتماعى براى مسلمانان به بار آورند، مفاسدى كه با هيچ چيز نمىتوان آن را جبران نمود و يا مساعى
__________________________________________________
(1)" سوره نساء، آيه 51".
ترجمه الميزان، ج5، ص: 32
امتى را كه در راه سعادت خود تحمل كردهاند، به باد دهد و يا سيادت و سرورى آن امت را به ذلت و مسكنت مبدل سازند و يا خون افراد امت را هدر دهند و يا افرادى را اسير دشمن سازند.
علماى دين به آن جهت محدثند، يا فقيه و يا قارى و يا امثال آن هستند، چه اطلاعى از اينگونه مسائل دارند؟ تا خداى عز و جل امت اسلام را مامور سازد به اينكه در اين مسائل به علما مراجعه كنيد؟ در مراجعه به علما چه اميدى براى حل مشكلات سياسى هست؟.
و اما اينكه بعضى ديگر گفتهاند و يا ممكن است بگويند كه مراد از" اولى الامر" خلفائى هستند كه بعد از رحلت رسول خدا (ص) زمام امور مسلمين را در دست گرفتند يعنى: ابا بكر، عمر، عثمان و على (ع) است، علاوه بر اينكه هيچ دليلى قطعى از كتاب و سنت بر آن نيست، اين اشكال بر آن وارد است كه از دو حال بيرون نيست، يا حكم آيه شريفه مختص به زمان رسول خدا (ص) است و يا عمومى است و شامل زمانهاى بعد نيز مىشود. اگر مختص به زمان رسول خدا (ص) باشد، لازمهاش اين است كه در زمان رسول خدا (ص) همه مسلمين اين چهار نفر را به عنوان" اولى الامر" بشناسند و حد اقل صحابه بايد اين شناسايى را داشته باشند در حالى كه حديث و تاريخ چنين شانى و شؤونى از اين قبيل را براى خصوص آنان ضبط نكرده و اگر عمومى باشد، لازمهاش اين است كه با در گذشت اين چهار نفر حكم آيه شريفه قطع شده باشد و لازمه ديگرش اين است كه خود آيه بايد اين معنا را خاطر نشان كرده باشد، يعنى فرموده باشد حكم آيه بر خلاف آنچه از ظاهرش استفاده مىشود، منحصرا مربوط به زمان زندگى اين چهار نفر است، هم چنان كه مىبينيم همه احكامى كه اختصاص به برههاى از زمان دارد آيهاى كه آن را بيان مىكند، اين معنا را خاطر نشان مىكند، مانند احكامى كه مخصوص به رسول خدا (ص) است و ما در آيه شريفه اثرى از اين تذكر نمىبينيم.
و اما اينكه بعضى ديگر گفتهاند و يا ممكن است بگويند: كه مراد از" اولى الامر"، اهل حل و عقد از امت است، اشكالش به زودى مىآيد، تذكرى كه لازم است قبلا داده شود، اين است كه گوينده اين حرف چون ديده در عصر رسول خدا (ص) مسلمانان افراد معينى به نام اهل حل و عقد نداشتند و جامعه آن روز مانند جوامع امروز دنيا نبوده كه امور عامه به وسيله هياتى به نام هيات وزرا و يا جمعيتى كه مردم به انتخاب خود به مجلس شورا مىفرستند و يا دولتمردانى ديگر اداره شود. بلكه در آن روز تنها حكم خدا و رسولش در بين مردم جارى مىشده، لذا براى اينكه چنين اشكالى به او نشود، نام اهل حل و عقد را مبدل به اهل شورا نمود و افرادى از صحابه كه رسول خدا (ص) در امور با آنان مشورت ترجمه الميزان، ج5، ص: 33
مىكرده است. به هر حال چه بگويد:" اهل حل و عقد" و چه بگويد:" اهل شورا" اين اشكال موجود است كه: رسول خدا (ص) با افراد معينى مشورت نمىكرده، بلكه با مؤمنين و نيز منافقين از قبيل: عبد اللَّه بن ابى و رفقاى منافق او مشورت مىكرده و مشورت آن جناب در روز جنگ احد معروف است و چطور ممكن است خداى سبحان مردم را مامور كند كه به امثال آنان مراجعه نموده، مشكلات را به آنان رد كنند.
علاوه بر اينكه يكى از كسانى كه هيچ بحثى و شكى نيست در اين چنين شانى نزد رسول خدا (ص) داشته، هم مورد مشورت آن جناب و هم مورد مشورت خلفاى بعد از آن حضرت بوده، عبد الرحمن بن عوف بوده و آيات مورد بحث كه در مقام مذمت ضعفاء الايمان است و به خاطر اعمالى كه كردند ملامتشان مىكند، در درجه اول شامل او (عبد الرحمن بن عوف) و اصحاب او است كه مىفرمايد:" أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا ..."، در روايات هم آمده كه اين آيات در باره عبد الرحمن بن عوف و ياران او نازل شده است.
و اين روايت را هم نسايى در كتاب صحيح «1» خود آورده و هم حاكم در مستدرك «2» خود (و آن را در تفسير خود نقل كردهاند و نيز طبرى «3» و ديگران آن را در تفسير خود نقل كردهاند و روايت در بحث روايتى سابق گذشت). «4»
و وقتى وضع افراد مورد مشورت رسول خدا (ص) چنين بوده است، چطور ممكن است خداى تعالى مسلمانان را مامور فرمايد به اينكه امور و مسائل خود را به مثل اينگونه افراد ارجاع دهند؟ پس معلوم شد كه وجه متعين، همان وجهى است كه ما در ذيل آيه" أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ..." ترجيح داديم.
" وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلَّا قَلِيلًا" در سابق گذشت كه گفتيم از هر احتمالى روشنتر اين است كه آيه شريفه اشارهاش به داستان بدر صغرا باشد، كه ابو سفيان نعيم بن مسعود اشجعى را به مدينه فرستاده بود تا با جعل شايعات، ترس و نگرانى را در بين مردم مسلمان گسترش دهد و آنان را از شركت در جنگ
__________________________________________________
(1) صحيح نسايى.
(2) مستدرك حاكم.
(3) تفسير طبرى، ج 5، ص 108 ط مصر.
(4) در المنثور ج 2، ص 184، ط بيروت.
ترجمه الميزان، ج5، ص: 34
و رفتن به بدر باز بدارد.
بنا بر اين منظور از" اتباع شيطان" تصديق خبرهايى است كه نعيم در بين مردم اشاعه مىداده و پيروى از او در تخلف از رفتن به بدر است.