اما نویسنده می گه ذات غیب الغیوب که نماینده اون در قرآن کلمه هو است از دست همه خارجه و تمام و نامحدودی ذات هم که سرجاشه اصلاً در دست بنی بشری نیست که کسی بخواد بشناسه و شناخت پیدا کنه اما اون چیزی که صفاته چیه و اون چیزی که فعله چیه مشکل اینه که یه عده صفت رو جای ذات می گیرن و یا افعالو جای ذات
خب منظورتون از نویسنده که خودتون هستید؟
یعنی ذات خداوند رو هیچکی هیچ ذره هم ازش سردر نمیاره ؟
در مورد صفات فعل اینگونه تعریف میکنند انچه که برای درک اونا خود ذات کافی نیست بلکه باید با چیز دیگه در نظر گرفته بشه ..مثل رازق و خالق
و صفات ذات هم چیزی هست که برای فهم آنا عنایت تنها به ذات باعث میشه اونها رو تشخیص داد مثل علم وحیات
یه بحث مختصری هم قبلا در این باره شده بود:
http://www.al-mobin.com/kalam/index.php/topic,18.0.htmlو مشخص است که ذات خداوند عین ماهیتش است
چیزیکه معروفه از ابن سینا و بزرگان فلسفه اینکه واجب الوجود ماهیت ندارد !!پس نمیشه گفت ذاتش عین ماهیتش هست بلکه باید گفت ذاتش عین ذاتشه!!
دوستان نظرتون راجع این خطبه امیر مومنان چیست :

اساس دين ، شناخت خداوند است و کمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و کمال تصديق به وجود او ، يکتا و يگانه دانستن اوست و کمال اعتقاد به يکتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزهاى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزهاى پاک باشد که از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است که غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است که غير از صفت خود است .
هرکس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف کند ، او را به چيزى مقرون ساخته و هر که او را به چيزى مقرون دارد ، دو چيزش پنداشته و هر که دو چيزش پندارد ، چنان است که به اجزايش تقسيم کرده و هر که به اجزايش تقسيم کند ،
او را ندانسته و نشناخته است . و آنکه به سوى او اشارت کند محدودش پنداشته و هر که محدودش پندارد ، او را بر شمرده است و هر که گويد که خدا در چيست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر که گويد که خدا بر روى چيزى جاى دارد ، ديگر جايها را از وجود او تهى کرده است .
..............
اول الدين معرفته، وکمال معرفته التصديق به، وکمال التصديق به توحيده، وکمال توحيده الاخلاص له، وکمال الاخلاص له نفي الصفات عنه، لشهادة کل صفة انها غير الموصوف، وشهادة کل موصوف انه غير الصفة، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزاه، ومن جزاه فقد جهله، ومن جهله فقد اشار اليه، ومن اشار اليه فقد حده، ومن حده فقد عده، ومن قال: «فيم» فقد ضمنه، ومن قال: «علام؟» فقد اخلي منه. کائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، مع کل شيء لا بمقارنة، وغير کل شيء لا بمزايلة، فاعل لا بمعني الحرکات والآلة، بصير اذ لا منظور اليه من خلقه، متوحد اذ لا سکن يستانس به ولا يستوحش لفقده. خطبه اول نهج البلاغه
با تشکر از همه عزیزانی که در بحث شرکت دارند..

..